محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
727
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
[ خبر شدن سيف بن ذى يزن به در انوشروان ] سيف چون اين بشنيد مادر را بدرود كرد و شمشير و اسپى برگرفت و از يمن برفت ، و خواست كه به در كسرى شود . مرگ پدرش ياد كرد بر در او ، پس برفت و سوى قيصر شد و نسبت خويش ياد كرد و حديث جور و ستم كه بر اهل يمن است از حبشه بگفت و از وى نصرت خواست . قيصر او را گفت : ايشان همدين مناند و ما بر همدين خويش سپاه نفرستيم ، اگر خواهى تا ترا نامه دهم تا اگر بر تو ستمى هست برگيرد ، و پدرت آمده بود او را نيز همچنين جواب دادم . سيف گفت : اگر دانستمى كه پدرم نااميد از در تو بازگشته است خود به در تو نيامدمى . و از آنجا روى به در كسرى نهاد ، گفت : اگر از وى نصرت يابم و اگر نه بر سر گور پدر بنشينم تا هم آنجا بميرم . چون سيف به در نوشروان آمد يك سال بر درگاه وى بماند و بار نيافت . هر روزى به در كسرى آمدى تا با حاجبان و دربانان آشنا شد و همه كس بدانستندى كه وى پسر ذى يزن يمانى است . و هيچكس خبر وى پيش نوشروان نيارست گفتن . چون سر سال بود كسرى بر نشست . چون به در سراى بيرون آمد سيف بر پاى خاست و گفت : السّلام عليك ايّها الملك العادل ! سلام بر ملك بزرگوار از ملكزادهء ذليل و بيچاره ، به اميد بر در تو از يك سال باز مانده . كسرى به دو اندر نگريست و اسب براند و كس نيارست حديث وى گفتن . پس چون باز آمد ، سيف برخاست و همچنان [ b 131 ] بگفت و گفت : عدل تو به همه جهان گسترده است و مرا